بستن تبلیغات

✿✿روشا هدیه آسمانی✿✿

 

  

تو را ای گل کماکان دوست دارم 

 به قدر ابر و باران دوست دارم

کجا باشی کجاباشم مهم نیست 

 تو را تا زنده هستم دوست دارم

 

 

"از این به بعد پست ها رمزدار میشه.رمز رو فقط خدمت دوستانی میدم که میشناسمشون."

ماه دوم بارداری

تو این ماه ویارهام شروع شد و غذا خوردن برام سخت تر شد .

= 

ولی 2 نفر این راه رو خیلی برام راحت کردن . بابا مهدی و مامان جون که اگر این 2 نفر نبودن زندگی واسم سخت میشد .

چون دکتر بهم گفته بود تا 3 ماه باید استراحت بیشتر داشته باشم .

=

صبح ها که مدام حالت تهوع داشتم و شبها هم سردرد.

اشتیاقی واسه خوردن غذا نداشتم همش احساس می کردم هیچ چیز خوشمزه ای تو دنیا وجود نداره .

 راستی عزیزم حالا که صحبت از بابا و مامان جون شد اینم بگم که قدر بابای گلت رو بدون و سعی کن همیشه بهش احترام بذاری چون تو این مدته هر چی مامان بخاطر وجود شما دلش میخواست واسش میخرید و تو بعضی کارها خیلی بهع من کمک میکرد و همه تلاشش رو میکرد که باعث آرامش من بشه که مسلما این آرامش به نی نی خوشگلم منتقل میشد .

این رو هم همیشه یادت باشه که مامان جون خیلی به گردنت حق داره چون من و شما رو خیلی دوست داره بخاطرمون همه کار میکرد .همش صبحانه و ناهار و شام ما رو حاضر میکرد و تو این مدت بیشتر کارهای خونه به عهده او بود . اینو بدون اون به خاطر نبودن باباجون خیلی تنهاست و دلش به ماها خوشه .امیدوارم جیگرچه  بعدها قدر زحمات اطرافیانش رو بدونه .

تو این روزها من خیلی از خونه در نمیومدم چون هم هوا سرد شده بود و هم دکتر کلی سفارش کرده بود .فقط من به خاطر روضه هاایی که خونه خانم حقوردیلو (همسایمون) بود و اونا آسانسور داشتن اونجا میرفتم . من نذر کردم سال آینده که انشااله شما سالم و سلامت به دنیا اومدی 50.000 تومن بدم خانم حقوردیلو واسه نذری حلیم که دارن .

 8 دی ماه مامانی  اومده بود تهران  . 1 شب اومد خونمون و یک لباس حاملگی برام اورد کلی هم بخاطر وجود شما خوشحال بود . من اصلا نمیتونستم سر میز بشینم همش تو راهرو بودم و غذا میخوردم که یه وقت از اون اتفاق بدا سر میز نیفته طفلی مامانی اصلا پیشش هم نبودم .

10 دی عمو کاوه ما رو دعوت کرد خونشون به صرف کله پاچه . وای که چقدر خوشمزه بود و کلی هم چسبید .

=

 

 البته ناگفته نماند که با کلی ترس و لرز رفتیم تهران . اون روز بهترین فرصت بود که سری هم به عمه فاطی اینا بزنیم چون هم من تهران بودم هم مامانی و بود و هم عمه فائزه اینا اومده  بودن  و درنتیجه همه رو میدیدیم .

11 دی ماه برای دومین بار رفتم مطب دکتر کیان و جواب سونو رو نشون دادم .طبق روال عادی فشارم رو گرفت که 6/10 بود و وزنم 55 کیلو بود و هیچ تغییری نکرده بود .

تو این ماه من خیلی دنبال یک دکتر زنان خوب تو تهران می گشتم تا آخر دکتر معصومه میراسماعیلی رو که بیمارستان آتیه عمل داره پیدا کردم . حالا خدا کنه همونطور که همه میگن خوب و صبور باشه .

طبق حساب کتاب هم :

6/10/89 پایان 8 هفتگی

10/10/89 پایان2 ماهگی

13/10/89 پایان 9 هفتگی

20/10/89 پایان 10 هفتگی

27/10/89 پایان 11 هفتگی

 

 

 

2